X
تبلیغات
شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

ز یاقوت سرخست چرخ کبود * نه از آب و گرد و نه از باد و دود

به خدا عشق به رسوا شدنش مي ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش مي ارزد
و به مجنون و به ليلا شدنش مي ارزد


دفتر قلب مرا واكن و نامي بنويس
سند عشق به امضا شدنش مي ارزد


گر چه من تجربه اي از نرسيدن هايم
كوشش رود به دريا شدنش مي ارزد


كيستم؟ باز همان آتش سردي كه هنوز
حتم داردكه به احيا شدنش مي ارزد


با دو دست تو فرو ريختن دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش مي ارزد


دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد


سالها گر چه كه در پيله بماند غزلم
صبر اين كرم به زيبا شدنش مي ارزد

مهدی عابدی



اینم یه شعر دیگه از آقای مهدی عابدی،

 

افسانه ی عاشق شدن از دم دروغ است

چیزی به نام عشق در عالم دروغ است

اسطوره ها از واقعیت بی نصیبند

جنگیدن سهراب با رستم دروغ است

ما را خدا مطرود کرد از خود والا

جریان گندم خوردن آدم دروغ است

کفر است میدانم ولی میگویم آری

افسون عیسی پاکی مریم دروغ است

بیهوده دل بستی به نامردان که جز من

هر کس بگوید دوستت دارم دروغ است

حالا که حرف از راستگویی شد بگویم

حتی همین شعری که خواندی هم دروغ است

 

مهدی عابدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 3:31 PM  توسط رضا  | 

آب

آب را گل نکنید

در فرودست انگار،کفتری می خورد آب


یا که در بیشه دور
،سیره ای پر می شوید

یا در آبادی،کوزه ای پر می گردد


آب را گل نکنید


شاید این آب روا
ن

 

می رود پای سپیداری،تا فرو شوید اندوه دلی

دست درویشی شاید
،نان خشکیده فرو برده در اب

زن زیبایی آمد لب رود


آب را گل نکنید


روی زیبا دو برابر شده است


چه گوارا این اب
!

چه زلال این رود!


مردم بالا دست
،چه صفایی دارند!

چشمه هاشان جوشان
،گاوهاشان شیر افشان باد!

من ندیدم دهشان


بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست


ماهتاب آنجا،می کند روشن پهنای کلام


بی گمان در ده بالادست
،چینه ها کوتاه است

مردمش می دانند،که شقایق چه گلیست


بی گمان آنجا آبی،آبیست


غنچه ای می شکفت،اهل ده باخبرند


چه دهی باید باشد
!

کوچه باغش پر موسیقی باد!


مردمان سر رود
،آب را می فهمند

گل نکردندش
،ما نیز

 

آب را گل نکنیم.

 

                  سهراب



تو ادامه مطلب چند تا شعر بر وزن این شعر سهراب گذاشتم،برای من خیلی جالب بودن

شاید برای شما هم جالب باشن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 11:53 AM  توسط رضا  | 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید

که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید


از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریادرسی میآید


زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

موسی آنجا به امید قبسی میآید


هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی میآید


کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی میآید


جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی میآید


دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید


خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی میآید


یار دارد سر صید دل حافظ یاران

شاهبازی به شکار مگسی میآید

 

                       حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 0:12 AM  توسط رضا  | 

من غلام قمرم

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

 

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

 

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

 

گفتم ای دل چه مه‌ است این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

 

گفتم این روی فرشته‌ است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته ا‌ست و بشر هیچ مگو

 

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

 

ای نشسته تو در این خانه ی پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

 

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


                                      مولانا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 6:17 PM  توسط رضا  | 

قصه شیرین

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

بر نیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چیز جز میل دل او

بسپاریم به باد

آه

باز این دل سرگشته من

یاد ‌آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد


             فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 9:48 AM  توسط رضا  | 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش


ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش


رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش


تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش


با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش


نازها زان نرگس مستانه​اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش


ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش


کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش


                                    حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 4:33 PM  توسط رضا  | 

يار با ما بي وفايي مي‌كند

يار با ما بي وفايي مي‌كند

بي گناه از من جدايي مي‌كند


شمع جانم را بكشت آن بي وفا

جاي ديگر روشنايي مي‌كند


می کند با خویش خود بیگانگی

با غریبان آشنایی می کند


جو فروشست آن نگار سنگدل

با من او گندم نمايي مي‌كند


یار من اوباش و قلاش است و رند

بر من او خود پارسایی می کند


اي مسلمانان به فريادم رسيد

كان فلاني بي وفايي مي‌كند


كشتي عمرم شكستست از غمش

از من مسكين جدايي مي كند


آنچه با من مي‌كند اندر زمان

آفت دور سمايي مي‌كند


سعدي شيرين سخن در راه عشق

از لبش بوسي گدايي مي‌كند


                              سعدی

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 3:18 PM  توسط رضا  | 

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم
به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم
همه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
کجا اصلی بود کاری که من سازم به قرایی
که از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشی
کجا سودم کند پندت بدین طالع که من زادم
مرا یک جام باده به ز چرخ اندر جهان توبه
رسید ای ساقیان یک ره به جام باده فریادم
نیندوزم ز کس چیزی چنان فرمود جانانم
نیاموزم ز کس پندی چنین آموخت استادم
ز رنج و زحمت عالم به جام می در آویزم
که جام می تواند برد یک دم عالم از یادم
الا ای پیر زردشتی به من بربند زناری
که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم


                                                                                              سنایی غزنوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 2:11 PM  توسط رضا  | 

چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ...

                                                "حمید مصدق"

” جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را …
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 1:53 PM  توسط رضا  |